نی نی داداش لارانی نی داداش لارا، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

✿نکات آموزشی لحظات لارا درنروژ✿

عکس های فانتزی عشق من لارا

لارا کوچولوی من از عکسای فانتزیت خوشت می یاد؟   لارا کوچولوی من از عکسای فانتزیت خوشت می یاد عشق من بازم برات عکس دارم عجله نکن امیدوارم نازنینم پسندیده باشه عمه خیلی دوست داره و می خواد تو وب لاگت یه عالمه چیزای قشنگ بزاره   ...
2 اسفند 1390

سری جدید عکسای لارا عسلم

لارا کوچولوی من با یه عالمه عکسای جدید اومده می خواد که همه نی نی یا و مامانا ببیننش لارا کوچولو دیروز با عمش حرق زد صدای نفساش پشت تلفن شنیده می شد لارا ازم خواسته عکساشو تو وب لاگش بزارم تا وقتی مامان بزرگاش و بابا بزرگاش دیدنش از دل تنگی در بیان راستی لارا به خاله ها و عمه هاشم سلام می رسونه راستی دایی و عمو شمارو هم دوست دارم یه عالمه همتون رو دوست دارم همتون مامان بابا عکسام می خوام بگم خیلی دوستون دارم بیشتر از همه چیز تو دنیا لارا کوچولولی من داری به چی فکر می کنی به اسباب بازی هات به پیتزا یا کارتون یا بری تو بغل مامان لالا کنی کدومش نفسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
2 اسفند 1390

لارا تو آغوش بابایی

لارا دوباره عکسای جدید داره دوست دارید ببینید لارا همتونو دوست داره نی نی های مهربون راستی لارا تو بغل بابا آغوش بابا با لارا   می دونم بابا لارا رو خیلی دوست داری لارا هم مامانو بابا رو خیلی دوست داره لارا می خواد بازبانه کودکانه برای مامان وبابا بنویسه مامان بابای خوبم ممنون به خاطر چیزای زیبایی که به من هدیه کردید اومدن تو این دنیا برای من بهترین هدیه بودن و داشتن شما قشنگ ترین چیزیه که یه  نی نی داره دوستون دارم   ...
2 اسفند 1390

شعر زیبا برای لارا کوچولو تقدیم به لارا

  باز برای آسمون                  از راه رسید یه مهمون   یه ابر چاق سیاه                 با خنده های قاه قاه ابر ِسیاه شیطون                دوید توی آسمون نشست کنار خورشید          دامنشو روش کشید آسمونو سیاه کرد               خنده ای قاه قاه ک...
2 اسفند 1390

خاطرات لارا کوچولو در مهد با نی نی کوچولو ها و بابایی

خاطرا ت لارا در مهد با دوستاش لارا کوچولو مامان از شیرین کاری هات برام گفت من هم می خوام  اینجا بنویسم تا نی نی یا بخونن لارا چند روز پیش که از مهد می یاد دائم با زبون اشاره با مامان   حرف میزنه عزیز عمه دستشو رو گلوش میزاره و فشارش می دیده مامان که این کار لارا رو می بینه تصمیم می گیره بره مهد و با مربی لارا صحبت کنه مامان حرکت لارا رو شرح میده مربی لارا هم می خنده و میگه: لارا دوست داره تنهایی بازی کنه وقتی بچه ها بهش نزدیک میشن و اونو بغل میکنن لارا گریه میکنه و با این حرکت اعتراضشو به مامان رسونده . فدای حس لطیفت عزیز عمه خاطره بعدی لارا بابای...
2 اسفند 1390